Standing in front of the sun
He stared with loving eyes
Into the sun’s bright eyes
The sun grow ashamed
At the warmth of those green eyes
And melt
And fell drop by drop
Then the sun murmured to itself:
“I wish in my breast a flame of love
Even a faint one could be kindled too”
در برابر خورشید ایستاد
و چشم های عاشق خود را
در چشم های روشن خورشید دوخت
خورشید از حرارت چشمان سبز او شرمنده گشت
و آب شد و قطره قطره چکید
و آنگاه ، خورشید
با خویشتن به زمزمه گفت:
ای کاش در درون سینه من نیز
یک شعله هر چند خرد
از عشق می دمید
نظرات (1)
good! i love it!!!!
ارسال شده توسط ناشناس | 19 آبان 1386 3:36 بֽظֽ
ارسال شده در 19 آبان 1386 15:36